خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





جملات زیبا

    میشه پروانه بود و به هر گلی نشست !
    اما بهتره مثل تو مهربون بود و به هر دلی نشست !


    برگ های پاییزی

    سرشار از شعور ِ درخت اند

    و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند

    آرام قدم بگذار

    بر چهره ی تکیده ی آن ها

    این برگها حُرمت دارند...

    درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است


    آسمانم انتهایش قلب توست / مهربان این آسمان از آن توست
    آسمانم هدیه ای از سوی من / تا بدانی قلب من هم یاد توست


    اگر سرت را روی سینه ام بگذاری

    هیچ صدایی نخواهی شنید...

    قلب من طاقت این همه خوشبختی را ندارد



    بگذار بگویند خسیسم !
    من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمیکنم جز برای مهربانی خودت . . .


    مهربونیات زیاده که هنوز خوب و صبوری / مثل یک حس قشنگی حتی وقتی خیلی دوری . . .


    عصاره ی تمام مهربانی ها را می گیرم و از آن فرشته ای می سازم همچون ” خودت ”


    مهربانی نقش هر نقاش نیست / هر که نقشی را کشید نقاش نیست
    نقش را نقاش معنا میدهد / مهربانی نقش یار است حیف که یار نقاش نیست .



    بوی مهربانی می آید !
    کجا ایستاده ای ؟ در مسیر باد !؟


    اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که / دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را . . .


    هیچ ثروتی بالاتر از مهربانی نیست ، یادت باشه تو خیلی ثروتمندی ! یه خورده از ثروتت رو هم به ما بدی چی میشه آخه !؟


    هیچ دانی نازنینم می توانی / راحت اسرار سعادت را بدانی
    رمز خوشبختی انسان نسیت جز این / مهربانی ، مهربانی ، مهربانی . .


    واژه ی دوستت دارم برای عظمت قلب مهربانت چقدر بی درنگ است ، وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبیهایی . . .

    خانه های جدول زندگیم را دستان مهربانت یک به یک پر کرد و رمز جدول چنین بود :
    دوستم بدار . . .

    موج آرام نگاهت لاف دریا را شکست / از حصار شب گذشت و مرز فردا را شکست
    غم بر روی شانه هایم سالها لم داده بود / مهربانیهای تو ، قندیل غمهایم شکست


    ایمان داشته باش که کمترین مهربانی ها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشوند ،
    پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است . . . ؟


    مهربانی باغ سبزی است که از روزنه پنجره ها باید دید . مهربانم مگذار لحظه ای روزنه پنجره ها بسته شود . . .


    کاش هرگز در محبت شک نبود / تک سوار مهربانی تک نبود
    کاش بر لوحی که بر جان و دل است / واژه تلخ خیانت حک نبود . . .


    نخ داخل شمع از شمع پرسید :

    چرا وقتی من میسوزم تو آب می شوی

    گفت ... مگه میشه کسی که تو قلب منه بسوزه و من اشک نریزم

    هر چقدر شعر نوشتم ، که به باران نرسیم

    عاقبت شعرِ شبم ، فلسفه ی باران بود .

    تو که در کوچه ی باران زده ی ما :

    کُنجِ لالایی مهتاب

    زیرِ عطر و نفسِ سردِ اقاقی

    لحظه ای می خوابی .

    خبر از گمشده ی خیسِ غزلهای دلِ من ، تو نداری ؟

    چِقَدَر فقر کشیده لبِ خشکِ عطشِ تو ؟

    که نمِ غربتِ چشم و شَطِ طوفانیه دریایِ دلِ خسته ی من را نتوانی ؟

    تو خودت ، داغِ دلِ هر نفس از بارانی .

    پس کجا قدرِ شب و فلسفه ی عشقِ مرا می خوانی ؟؟


    هر چقدر شعر نوشتم که به باران نرسیم :

    آسمان ، قدرتِ درکش چقدر بالا بود !!!




    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مهربانی ,باران ,چقدر ,نقاش ,خودت ,روزنه پنجره ,نقاش نیست ,دوستت دارم ,
    جملات زیبا

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده